تبليغاتX
سلطان عشق
سلطان عشق

یا حسین غریب مادر

الحـــب
ما يرضينـــي
و احــلامي ضايــعة
بين ايديـــك
بــدون ما تحلميـــن
اطيــــــــر
في احلامــــج...!
.
.
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط ابراهیم نوش آذر|

من مَردم

نـــه از میم مادر 

نــه از میم مرگ

نــه آنگونه که می گویند :

نـه از سین ِ سنگ 

نـه از کاف کوه

من مَردم 

من الف از جنس احساسم

من سین از جنس سکوتم

آری من مَردم ...

ولی نه از سین سنگم  نه از کاف کوه

من از تمامی الف های احساس با شکوهم 

من از هـ ِ دو چشم همه تا میم حرفِ مَردُم  تبرئه ام 

من مَردم 

نـه به تلقین میم حرفِ مَردُم 

بلکه به تلقین الف آسیاب 

تا به تلقین الف آرد گندم 

من از شمال تا جنوب 

از غرب تا شرق

حتی تا پارافین سوخته ی شمع

من مَردم تا میم مرگ ...!

.

.


نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 10:49 قبل از ظهر توسط ابراهیم نوش آذر|

 

 

 

  تولدم مبــــــــــــــــارکـــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط ابراهیم نوش آذر|

حافظا
 خواب من تعبیر تو بود
حافظا
راه من تصویر تو بود
حافظا
راز من ترکیب تو بود

حافظا
شعر تو تکبیر من بود
حافظا
فال تو تدبیر من بود
حافظا
سال تو تغییر من بود
.
.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط ابراهیم نوش آذر|

 
قهوه ی شیرین تلخم را که خوردم
فالی گرفتم
آهی کشیدم
تنهایی چشیدم
سوختم
... نه از داغ بودن قهوه
بلکه از فالی که گرفتم
بی نو نشستم
کنج پارک
تنها
خسته
دلشکسته
باز آهی کشیدم
نه از تنهایی
بلکه از قهوه ایی که
نفهمیدم
تلخ بود یا که شیرین
دیدم
دستم در دستت دستت در دست دیگری
زیبا بود
حس با تو بودن تو را نداشتن
آه از این فال
نمی خواهم
نه قهوه ایی نه فالی
این باشد اخرین فنجان قهوه ی من
نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط ابراهیم نوش آذر|

 

 

بگذار ساده بگویم
قهوه ایی که خوردم تلخ نبود
از بس نبودنت را زمزمه کرده بودم
قهوه به دهنم تلخ نشست

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط ابراهیم نوش آذر|

مداد در دست گرفتم
نوک مداد را تراشیدم
زندگی کردم
زندگی ام شد
پر از املا های غلط
معلم های زندگی ام
ندانستند
با مداد نوشته ام زندگی ام
نمی دانستند
پاک کن را همراه دارم
من حقیقت را نوشتم
آنها از حقیقت ترسیدند
تمام املا هایم را
صفر گرفتم...!
.
نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط ابراهیم نوش آذر|

آریاییم
چه بخواهی چه نه
غربت دیده ام
چه بخواهم چه نه
آریاییم
وطن پرستم
چه بخواهند چه نه
احساسم
تنهاییم
ارزانی ام
سرای من
بهشت من
سرشت من
سرای من
به همه آریایی ها بگویید :
روزی در وطن سر به خاک خواهم نهاد
چه بخواهند چه نه
آریاییم ..
.
.
نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط ابراهیم نوش آذر|

خواب بود 
خیال بود
رویا بود
نمی دانم 
شاید یک نام بود
شاید یک قصه بود
شاید یک سر نوشت  بود
می دانم
هر چه بود 
دیگر نیست
هر که بود
دیگر نیست
من دلتنگم
تو را نمی دانم
من بیگانه ام 
تو را نمی دانم
من دیوانه ام
تو را نمی دانم
می خوانم 
به نام تو
می خوانم
به یاد تو
دفتر شعرم را
قصه عشقم را
می خوانم
موج با باد را
می خوانم
سیب با لبخند را
می خوانم
نا گفته هایم را
مبارکمان باد جداییمان ...!
.
.

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط ابراهیم نوش آذر|

می دانم 
حوا که بودی
هوایت مرا نمی خواست
سیب را خواست
با سیب تو
من هم شدم باز خواست
سیب سهم تو بود
جدایی سهم من 
.
.
.
 
نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 12:21 بعد از ظهر توسط ابراهیم نوش آذر|


مطالب پيشين
» الحب ما یرضینی
» من مَردَم
» تولدم مبارک
» حافظا 2
» آخرین فنجان قهوه
» قهوه ی شیرین
» املای زندگی
» آریاییم
» مبارکمان باد جداییمان ...!
» جدایی
Design By ParsSkin.Com